| تو را من چشم در راهم شباهنگام... | |
|
| |
به مناسبت 21 آبان ، سالروز تولد نيما يوشيجنيما از سال 1317 تا 1320 در شمار هيات تحريريه مجله موسيقي بود و اشعار خود را در آن انتشار ميداد. در همين سالها موج مخالفتهاي هواداران شيوه ديرينه در شعر با وي بالا گرفت اما هر چه زمان ميگذشت شيوه كار او كه بر پايه نيازهاي زمانه رو به بالندگي و پويايي داشت اندك اندك راه خود را ميگشود و پيش ميرفت تا به امروز كه هر برگزيدهاي از سرودههاي شاعران معاصر به شايستگي با ياد و نام و سرودهاي وي آغاز ميشود. به گزارش خبرگزاري فارس، علي اسفندياري موسوم به نيما يوشيج (1276 ـ 1338 ه. ش) شاعر بلند آوازه معاصر و پدر شعر نو فارسي در دهكده دور افتاده يوش در مازندران به دنيا آمد. پدر نيما سواركاري شجاع و آتشين مزاج موسوم به ابراهيمخان اعظام السلطنه از دودمانهاي قديمي مازندران بود و به گلهداري و كشاورزي اشتغال داشت. وي از هنر موسيقي و خطاطي نيز بهرهمند بود. مادرش نيز زني با ذوق و فرهيخته بود كه هيچگاه از مطالعه هفت پيكر نظامي گنجوي و ديوان حافظ غافل نميشد. نيما دوران كودكي خود را در دامان اين خانواده صميمي و در دل جنگلهاي سرسبز و انبوه شمال ايران به سر برد و چند سال نيز با شبانان ايلياتي همراه بود و در ييلاق و قشلاق آنها شركت جست. علي خواندن و نوشتن را از روحاني دهكدهشان آموخت و در دوازده سالگي به همراه خانوادهاش به تهران آمد. دبستان رشديه اولين مدرسهاي بود كه شاعر بلند مايه آينده در آن به تحصيل پرداخت و سپس به شوق آموختن زبان فرانسه به مدرسه سنلويي رفت و در اين مدرسه علاوه بر آموختن اين زبان مورد توجه معلمي دلسوز و مهربان كه خود نيز شاعري به نام بود قرار گرفت. استاد نظام وفا استعداد او را در شعر و شاعري به خوبي تشخيص داد و نيما را به علم و ادبآموزي هر چه بيشتر تشويق نمود. روزگار جواني نيما در عشق و دلباختگي گذشت و پس از شكست در دو ماجراي عشقي، دل سوخته و آشفته حال به شعر و شاعري روي آورد. وي در اين سالها با تسلطي كه به زبان فرانسه داشت شعر آزاد اروپايي را به دقت مورد مطالعه قرار داد و آشنايي با اين سبك خاص شعري او را به استفاده از زباني رمزگونه كه فاقد وزن و قافيه اشعار معمول آن زمان بود برانگيخت. انتشار نخستين اشعار نيما كه به زبان شعر نو امروزي بود تحولي اساسي در بازار شعر و شاعري ايران به وجود آورد و جداي از اينكه نام او را در محافل علمي و ادبيآن روز بر زبان انداخت موجي از مخالفتها را نيز عليه شاعر جوان برانگيخت. سنتگرايان و طرفداران سبك قديم وي را آغازگر راهي دانستند كه موجب انحطاط ادبيات آبرومند قديم خواهد شد، در مقابل گروهي نيز استعداد شاعر را در سرايش اشعاري از اين دست نمايانگر تلاش او در ايجاد تحولي در بينش و بيان شعر دانستند و ظهور نيما را پيدايش جرياني خواندند كه براي به وجود آمدن نوآوريهاي هنري در شعر ايراني پديد آمده است. (اي شب) و پس ازآن شاهكار بزرگ شاعر (افسانه) موجب افزايش شهرت نيما گشت. پس از انتشار اين دو شعر نيما در صدد سخن گفتن از معنا و مفهوم و هدف و بيان شعر و هنر برآمد و موضوع نوآوري در وزن و قافيه و تغيير ديدگاه براي تناسب با دگرگونيهاي جامعه را به عنوان هدف اصلي خود در نظر گرفت. وي كه در سالهاي آخر سلطنت قاجاريه چندي ازمردم و هنر خود كنارهگيري كرده بود پس از مدتي زندگي در ميان جنگلها و طبيعت سرسبز شمال ايران بار ديگر وارد عرصه ادبيات شد و اين بار در آثار خود به توضيح شعر نو پرداخت و درصدد برآمد نو ديدن و نو شناختن را نه فقط در بازار شعر و هنر بلكه در ساحت انديشه و زندگي نيز گسترش دهد. نيما به خويشتن و نتيجه كار خود اطمينان داشت و در ادامه زندگي پرتكاپوي خود نه تنها منتقدان را متقاعد ساخت بلكه سيل بيامان مقلدان را نيز مهار كرد و با طرح مباحثي در مورد نحوه تحول وزن و قافيه و سير تكاملي آن، راه آينده شعر پخته و سنجيده را از آشفتگي و بيبند و باري جدا نمود. زندگي نيما همچون ساير شاعران ايران توأم با سختي و تنگدستي بود، او سالهاي دراز را به تدريس ادبيات فارسي در شهرها و مناطق مختلف گذراند و مدتي نيز سرگرم بررسي كتابها و نقد اشعار در اداره كل انطباعات و انتشارات وزارت فرهنگ بود. بنيانگذار شعر نو فارسي در سال 1328 هجري. شمسي در تهران درگذشت. نيما در اشعارش عناصر طبيعت پيرامون خويش را به صراحت و سادگي طبيعي توصيف كرده و فضاي شعر او چنان برگزيده و ممتاز است كه در آن همه چيز مفهومي رمزگونه مييابد و عشق به حيات و كوشش جانفرسا براي تداوم زندگي در آن پيداست. انس با طبيعت و توجه به انواع درختان، گياهان، پرندگان، حيوانات، حشرات و همه موجودات از ويژگيهاي اشعار شاعر پرمايه شعر فارسي و يادآور دقت نظري است كه بيشتر در آثار شعراي مغرب زمين ديده ميشود. نيما يوشيج با كوتاه و بلندي مصراعها و جابجايي قافيهها بدعتي در موسيقي شعر به وجود آورد و اگرچه وزن را براي شعر لازم و حتمي ميشمرد ولي آن را مبنايي بر امتداد مصوتها و تكيه كلمات ميدانست، نه آنكه همچون شعر قديم وزن بيت يا مصراع، معيار تعيين وزن شعر به شمار آيد. نيما شجاعانه در صدد برآمد به جاي آنكه مصراع را معيار وزن شعر قرار دهد به كل پيكره اثر و مجموع مصراعها صورتي موسيقيايي و آهنگين بخشد. تبلور افكار و انديشههاي شاعر نوپرواز در "افسانه" به صورتي هنرمندانه به تصوير كشيده شد. نيما در منظومه جاوداني خود افسانه گوشههايي از زندگي خود را كاويده و قصه عشق و ناكامي و سرخوردگي خويش را بازگفته است. وي در قالب اين شعر بلند بدبينيها و مرارتهاي زندگي خود را طرح نموده و ديدگاههايش را از ناپداري و زود گذري عمر و فريب رنگها و هوسها و آرزوها بيان كرده است. شاعر در لابهلاي اشعار خود صحنهها و منظرههاي زيبايي از گذشته ودوران جواني خود، از شب زندهداري شبانان در كنار آتش تا لطافت بهار در ميان درهها و دامن كوهها، را با اندوه حسرت و دوري از آن عهد ترسيم كرده و بخشي از زندگي دوران كودكي خود را به تصوير كشيده است. او طبيعت را پاك و زيبا ميداند و روابط ناهمگون انسانها را تباه كننده طبيعت زيبا ميخواند. در ديگر اشعار نيما انتقادات او از اوضاع اجتماعي در قالبي سمبليك و تا حدودي پيچيده به چشم ميخورد. در اين گونه اشعار شاعر به دفاع از ستمديدگان برآمده و ميكوشد آنها را به آينده اميدوار ساخته و طلوع نور و روشنايي را به آنها بشارت دهد. شايد زيباترين تعريف از پدر شعر فارسي در توصيفي كه خود او در يكي از نامههايش از خويشتن به عمل آورده نهفته باشد: "...من نوك خاري هستم كه طبيعت مرا براي چشمهاي عليل و نابينا تهيه كرده است. مقصود من خدمتي است كه ديگران به واسطه ضعف فكر و احساس و انحراف از مشي سالمي كه طبيعت برايشان تعيين كرده است از انجام آن گونه خدمت عاجزند..." مشهورترين آثار و اشعار نيمايوشيج عبارت است از: خانواده سرباز، رنگ پريده خون سرد، مانلي، ماخ اولا، شهرشب شهر صبح، شعر من، قلم انداز، آب در خوابگه مورچگان، فريادهاي ديگر و عنكبوت رنگ، مانلي و خانه سريويلي. نيما در سال 1300 منظومهاي به نام قصه رنگ پريده را انتشار داد و در همين سال نخستين سرودههايش را در روزنامه قرن بيستم به سردبيري ميرزاده عشقي و در پاييز سال 1301 شعراي شب را در روزنامه هفتگي نو بهار منتشر كرد. نيما از سال 1317 تا 1320 در شمار هيات تحريريه مجله موسيقي بود و اشعار خود را در آن انتشار ميداد. در همين سالها موج مخالفتهاي هواداران شيوه ديرينه در شعر با وي بالا گرفت اما هر چه زمان ميگذشت شيوه كار وي كه بر پايه نيازهاي زمانه رو به بالندگي و پويايي داشت اندك اندك راه خود را ميگشود و پيش ميرفت تا به امروز كه هر برگزيدهاي از سرودههاي شاعران معاصر به شايستگي با ياد و نام و سرودههاي وي آغاز ميشود. منابع: 1ـ آرينپور، يحيي: از صبا تا نيما (جلد دوم)، تهران، زوار، 1372. 2ـ لنگرودي، شمس: تاريخ تحليلي شعرنو (جلد اول)، تهران، نشر مركز، 1377. 3 ـ حاكمي، اسماعيل: ادبيات معاصر ايران، تهران، اساطير، 1375. 4 ـ كاخي، مرتضي (گردآورنده): روشنتر از خاموشي، تهران، نقش جهان، 1369. |
| نيما (علي اسفندياري) آغازگر شعر نو در ايران | |
|
| |
به مناسبت سالروز تولد نيما يوشيجعلي اسفندياري (نيما يوشيج) در 21 آبان 1276 به دنيا آمد و بعدها پايهگذار شعر نو در ايران شد و بعد از 64 سال زندگي بر اثر بيماري ذاتالريه درگذشت. علي اسفندياري كه بعدها نام «نيما يوشيج» را بر خود گذاشت در 21 آبان 1276 شمسي در «يوش» - دهي از بخش نور در شهر آمل- زاده شد. وي پسر بزرگ ابراهيم نوري مردي شجاع از افراد دودمانهاي قديمي شمال ايران بود. وي در زندگينامهي خود نوشته ، زندگي بدوي من در بين شبانان و ايلخيبانان گذشت كه به هواي چراگاه به نقاط دور ييلاق قشلاق ميكردند وشبها بالاي كوهها ساعتهاي طولاني دور هم جمع ميشدند . از تمام دورهي بچگي خود من به جز زد و خوردهاي وحشيانه و چيزهاي مربوط به زندگي كوچنشيني و تفريحات سادهي آنها در آرامش يكنواخت و كور و بيخبر از همه جا چيزي به خاطر ندارم. نيما در دنباله زندگينامه خود ميافزايد : در همان دهكده كه من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرفتم . او مرا در كوچه دنبال ميكرد و به باد شكنجه ميگرفت ، پاهاي نازك مرا به درختهاي ريشه و گزنهدار ميبست و با تركه ميزد و مرا به ازبر كردن نامههايي كه معمولا اهل خانوادهي دهاتي به هم مي نوشتند ميكرد.اما يك سال كه به شهر آمده بودم اقوام نزديك من مرا به همپاي برادر از خود كوچكترم «لادبن» به يك مدرسه كاتوليك واداشتند. چنانكه گذشت نيما تا 12 سالگي در «يوش» بود و بعد از آن به تهران آمد ، دورهي دبستان را در مدرسهي «حيات جاويد» گذراند. پدر علي شبها به وي «سياق» ميآموخت و مادرش كه حكاياتي از «هفت پيكر» نظامي و غزلياتي از حافظ حفظ داشت را به وي ميآموخت. نيما در سپيدهدم جواني به دختري دل باخت و اين دلباختگي طليعهي حيات شاعرانهي وي گشت . بعد از شكست در اين عشق به سوي زندگي خانوادگي شتافت و عاشق صفوراي چادرنشين شد و منظومهي جاودانه « افسانه» را پديد آورد. پدر نيما از ازدواج وي با صفورا راضي بود اما صفورا حاضر به آمدن به شهر نشد و ناگزير از هم جدا شدند و دومين شكست او را از پاي درآورد. نيما بعد از فراغت از تحصيل در مدرسهي سن لويي به كار در وزارت دارايي پرداخت اما بعد از مدتي از اين كار دست كشيد. نيما در نتيجهي آشنايي با زبان فرانسه با ادبيات اروپايي آشنا شد و ابتكار و نوآفريني را از اين رهگذر كسب كرد و به عنوان يكي از پايههاي رهبري سبك نوين قرار گرفت. اشعار نخستين وي با اينكه در قالب اوزان عروضي ساخته شده است از مضامين نو و تخيلات شاعرانه برخوردار است كه در زمان خود موجب تحولي در شعر گرديد. نيما در آثار بعدي خود اوزان عروضي شعر را ميشكند و شعرش را در چارچوپ وزن و قافيه آزاد ميسازد و راهي تازه در شعر ميآفريند كه به سبك نيمايي مشهور ميشود. نيما يوشيج در سال 1328 در روابط عمومي و اداره تبليغات وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد. نيما در زمستان سال 1338 و در ششم دي ماه به بيماري ذاتالريه مبتلا و در سن 64 سالگي در تجريش تهران از دنيا رفت. از آثار نيما ميتوان به مجموعه شعر«قصه رنگ پريده» ، «خون سرد» ،«مطبعهي سعادت»، «فريادها» ،«مرقد آقا» ، «كلالههاي خاور» ، «ناقوس» ، «مانلي»، «افسانه»،« مرواريد» ، «اميركبير» ، مجموعه نامههايي با عنوان «كشتي و طوفان» ، «قلمانداز»، «حكايات و خانواده سرباز» ، مجموعه نامههاي «ستارهاي از زمين» ، داستان «توكايي در قفس» ، «آهو و پرندهها»، « حرفةاي همسايه » ، «شعر من» ، مجموعه نامههاي «دنيا خانه من است» ،« آب در خوابگه مورچگان » ، «عنكبوت» ، « كندوهاي شبانه » ،« شهر صبح شهر شب» و دو سفرنامه و ... اشاره كرد |
| و اين منم زني تنها... | |
|
| |
خواهر نيمايوشيج در آسايشگاه سالمندان كهريزك (سعيده امين ) بهجت الزمان، همان ثريا خواهر كوچك و دردانه نيما يوشيج، تنها و غريب در آسايشگاه كهريزك، در آستانه فصلي سرد قراردارد. او هنوز هم... «فرياد مي زنم يك دست، بي صدا»، نيما دوستاني داشت كه از ديدگاه خواهر كوچكتر اصلا در خور و شايسته نيما نبودند. «مي داني... نيما آدم شناس خوبي نبود» «دنياي من و نيما از هم فاصله داشت.» اين را پيرزن چروكيده و ريزنقشي مي گويد كه به قول خودش دو سال است در ميان ديوارهاي بدون نقش و نگار آسايشگاه سالمندان كهريزك اسير شده است. روسري را به رسم زنان شاليكار دور سرش بسته و با دستهاي گره كرده در پشت كمر خميده اش هر روز راهروهاي آسايشگاه را گز مي كند. بهجت الزمان اسفندياري ۸۸ ساله خواهر كوچك علي اسفندياري ملقب به «نيمايوشيج» پدر شعر نوي ايران، با تمام افتخار خانوادگيش در جايي روزهاي زمستاني عمرش را سپري مي كند كه زنان گمنام آنجا رها شده اند. پنجره را كمي باز مي كند تا كمي هواي تازه بيايد. سپيد موي نحيفي لميده بر تخت فنري سر از زير لحاف بيرون آورده و فرياد مي زند: «پنجره را ببند سرده هوا.» چشمهايش خيس شده. «آدم اينجا دلش، آدم مي خواهد» و «اي بسا آن ترك و چيني همزباني بايدش» او حتي نمي تواند ساده ترين حرفها را به سه هم اتاقي فرتوتش بفهماند. «بايد سكوت كرد.» وقتي جوان بود ثريا صدايش مي كردند. دو سال قبل توسط يك مرد غريبه نه از تبار اسفندياري ها، به جايي سپرده شد كه آنجا را در قامت شان انساني خود نمي بيند. بهجت در دوره كودكي و نوجواني به همراه خواهرانش، توران و شمسي و برادرانش رضا و علي در روستاي يوش تنها سالهاي بودن در كنار هم را تجربه كرد. بعدها هر كدام به گوشه اي از دنيا كشيده شدند. او فرزند مردي انقلابي بود كه سالها عليه قزاق ها مبارزه مي كرد. براي كسي كه مبارزه را از پدر به ميراث برده است، سالها انزواي برادر شهيرش چندان درخشان نبود. «آي يكتاي پدر! پهلواني كز تو مانده اينگونه پسر گوشه گيري كه بشد خانه ات ويرانه نشد اما پسرت عاجز بيگانه نشد از راه بدر به فريب دانه!» بانوي مرد وشي هر دم به محاسني مي نازيد كه او را از زنان خانه نشين هم جنسش جدا مي كرد. «از وقتي ريش درآوردم مثل مردها! صورتم را اصلاح نكردم» روزي به شوخي به او گفته اند كه فرزند شب جمعه است و فرشتگاني كه سخت مشغول شمردن اعمال او بوده اند به اشتباه مارك دختر به او زده اند. از اين كنايه، شيرين مي خندد. بهجت الزمان پس از جدا شدن از شوهرش با تنها فرزندش طغرل (افشار) زندگي مي كرد. اما مدتي بعد «رفت دريا و ديگر...» به نقطه اي دوردست خيره مي شود. «ديگر نيامد»و سرنوشت مادر به تنهايي گره خورد. وقتي كوچك بود پدرش ابراهيم و برادرش «رضا» به همراه ميرزاكوچك خان در رشت عليه قزاق هاي روس مبارزه مي كردند اما برادر بزرگتر «نيما» در هيچ ماجرايي شركت نداشت... روزها هم يا در جنگل و يا در كنار حيوانات خانگي با خودش خلوت مي كرد و شب ها چشم به در مي دوخت تا پدر بيايد، خانه. «من مسلح مردي ديدم سبلت آويخته، بر دست عصا نقش بر لب هر دم كه مي آمد تن خسته سوي ما» مادر، زن خانه بود و فقط خانه داري مي كرد و توران و شمسي نيز به انتظار «شوهر» خانه داري را از مادر مي آموختند، اما بهجت روحيه مردانه تري داشت و به قول خودش اصلا با خواهرانش دم خور نبود. در زندگي كشاورزي آنها هر كس براي خود بود و به راه خود مي رفت. خود نيما مي گفت: جهان تا گردشي دارد رود هركس به راه خود وقتي جوان بود ثريا صدايش مي كردند. دو سال قبل توسط يك مرد غريبه نه از تبار اسفندياري ها، به جايي سپرده شد كه آنجا را در قامت شان انساني خود نمي بيند. «يكي عقب شعر رفت و ديگري عقب مبارزه، زورگويي در خانه ما معمول نبود و هركس آزاد بود راه خودش را انتخاب كند.» بهجت با افتخار، آزادمنشي خانواده خود را مي ستايد. «نيما از همان كودكي، بيشتر مايه هاي فكري خود را از پدر گرفته بود. تفنگ داشت و گاهي به شكار مي رفت. نسبت به اداره امور كشاورزي خانه بي اهميت و نسبت به مسائل مالي بي توجه بود.» نيما دوستاني داشت كه از ديدگاه خواهر كوچكتر اصلا در خور و شايسته نيما نبودند. «مي داني... نيما آدم شناس خوبي نبود.» به اصرار پدر، نيما در مدرسه فرانسوي ها در تهران ثبت نام كرد. «چند سال بعد آرام تر شده بود و به انزواي بيشتري رفت. با مردم قاطي نمي شد و از حكومت ديكتاتور وقت رنج مي برد.» بهجت الزمان به خطوطي كه هر دم بر روي كاغذ نقش مي بست خيره شد، مي گويد كه در حكومت ديكتاتوري حتي اعضاي يك خانواده نيز به يكديگر اعتماد ندارند. «خيلي ها دوام نياوردند و رفتند اما نيما ماند.» پدر كه مرد، عظمت خانواده نيز فروپاشيد. زمين و اراضي بين خانواده تقسيم شد «نيما هر چه در چنته داشت، فروخت و خرج كرد». مانده اسم از عمارت پدرم تن بي جانش، چون مرا پيكر پدر كه رفت نيما هم آرام تر شد. ديگر از آن مزاج آتشين خبري نبود، «فقط شعر مي گفت»؛ آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد! يك نفر در آب مي سپارد جان يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد و گاهي هم آرام صدا مي زد: فرياد من گرفته از گلو اگر فرياد من رساست از براي نجات خود شماست فرياد مي زنم يك دست بي صداست «در تهران خانه اي داشتيم كه دائم به آنجا رفت و آمد مي كرديم» و حالا براي بهجت از تمام آن دارايي، فقط يك تختخواب، از اتاق هاي آسايشگاه كهريزك، مانده است. «خواهرانم بي سروصدا و بدون جشن به خانه شوهر رفتند» نيما عاليه را گرفت و پس از مدتي «هر دو از ما جدا شدند» مي گويد عاليه را دوست داشت و «با هم خيلي صميمي بودند». نيما پسري داشت كه پس از مرگ پدر ديوان شعرش را جمع آوري كرد. پسري بي خبر از عمه پير خود. مي خواهيم از زندگي نيما از كودكي اش بيشتر بدانيم. «هر شخصي را بايد از آثارش شناخت.» باز هم مي پرسيم كه در مورد نيما چه فكر مي كند «نيما مركز ثقل فكر من نبود و من در مورد او كنجكاوي نمي كردم» خواهر كوچكتر را عصباني كرده ايم. انگار از نيما دل خوشي ندارد يا اينكه چرا بايد ما اينقدر از نيما بگوييم. «زندگي من پيچيده تر از نيما است. از من بپرسيد كه چگونه با روحيه حقيقت جو در يك محيط فاسد استبدادي در ايران ماندگار شدم.» خودش مي گويد عرفان ايران باعث شد كه در اينجا بماند. «من در شعرهاي نيما عرفان پيدا نكردم» اگرچه حتي شعرهاي برادر نيز نتوانسته ۲۰ سال فاصله سني، را پر كند. اما خواهر، ديوان برادر را ورق مي زند و جمله به جمله آن را برايمان مي خواند. «آيا كسان كه زنده ولي زندگانشان از بهر زندگي راهي نداده اند وين زندگان به ديده آنان چه مرده اند در خلوت شبان مشوش بازماندگان ديگرشان هست زندگي.» ميل به انزواي برادر، خواهر را با دنياي برادرانه بيگانه كرده بود. وقتي حرف مي زند، انگار يك انقلابي است، بهجت تمام زندگي را در مبارزه با استبداد خلاصه مي كند، زندگي ظاهرا آرام برادر را خالي از فراز و نشيب و تلاطم زندگي مي داند. مي گويد «هيچگاه با نيما درد دل نكردم.» و... بيشتر از اين نمي خواهد از نيما بگويد، مي خواهد از خود بگويد. «ميراث من از پدر تفكر و تعقل بود. زندگي من برخلاف برادرم بسيار پيچيده بود.» اين زن عمري درد و رنج كشيده و سرانجام اگرچه در ميان ديوارهاي سرد آسايشگاه اسير است اما مي ايستد و با مشت فرياد مي زند: «تا زمان حيات ساواك، مرگ بر ساواك، مرگ برساواك.» باز هم مي خواهد بگويد، اما سكوت مي كند و به نقطه اي خيره مي شود. «ماندم تنها |
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 1383/08/21 و ساعت
9:33 |




به مناسبت 21 آبان ، سالروز تولد نيما يوشيج
به مناسبت سالروز تولد نيما يوشيج
خواهر نيمايوشيج در آسايشگاه سالمندان كهريزك (سعيده امين )